die Schnauze voll haben
کارد به استخوان رسیدن، سیر شدن از چیزی، خسته شدن
Bedeutungen
1
به ستوه آمدن از یک وضعیت، شخص یا کار؛ دیگر تحمل نداشتن و کاملاً خسته و بیحوصله شدن.
- Ich habe die ständigen Beschwerden wirklich satt und die Schnauze voll.من واقعاً از شکایات مداوم خسته شدهام و دیگر تحمل ندارم.
- Nachdem er schon wieder zu spät kam, hatte er die Schnauze voll von seinem Freund.بعد از اینکه دوباره دیر رسید، از دوستش به ستوه آمده بود.
- Sie hat die Schnauze voll von der Arbeit und möchte etwas Neues beginnen.او از کار خسته شده است و میخواهد چیز جدیدی را شروع کند.