drängeln

Aussprache: /ˈdʁɛŋl̩n/
Worttrennung: drän·geln
فعل

هل دادن، فشار آوردن، عجله کردن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

در یک جمعیت یا صف، با هل دادن یا فشار آوردن به جلو رفتن، عجله کردن

  • Hör auf zu drängeln, wir kommen schon noch dran!دست از هل دادن بردار، نوبت ما هم می‌شود!
  • Die Leute drängelten sich zur Tür.مردم خود را به سمت در هل دادند.
2 transitiv / intransitiv

کسی را به عجله وادار کردن یا برای انجام کاری فشار آوردن، اصرار کردن

  • Der Chef drängelt seine Mitarbeiter zur Eile.رئیس به کارمندانش برای عجله فشار می‌آورد.
  • Drängel mich nicht, ich mache das schon.به من فشار نیاور، خودم انجامش می‌دهم.