drängeln
هل دادن، فشار آوردن، عجله کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
در یک جمعیت یا صف، با هل دادن یا فشار آوردن به جلو رفتن، عجله کردن
- Hör auf zu drängeln, wir kommen schon noch dran!دست از هل دادن بردار، نوبت ما هم میشود!
- Die Leute drängelten sich zur Tür.مردم خود را به سمت در هل دادند.
2
transitiv / intransitiv
کسی را به عجله وادار کردن یا برای انجام کاری فشار آوردن، اصرار کردن
- Der Chef drängelt seine Mitarbeiter zur Eile.رئیس به کارمندانش برای عجله فشار میآورد.
- Drängel mich nicht, ich mache das schon.به من فشار نیاور، خودم انجامش میدهم.