drauflosgehen

Aussprache: /ˈdʁaʊ̯floːsˌɡeːən/
Wortzerlegung: drauf·los·ge·hen
فعل

بی‌محابا حمله کردن یا راه افتادن

Bedeutungen

1 auf + Akkusativ / (بدون مفعول)

بدون فکر و شتابزده به سوی کسی یورش بردن یا کار را شروع کردن

  • Er ging wütend auf mich drauflos.او با عصبانیت به سمت من حمله‌ور شد.
  • Er ist einfach drauflosgegangen, ohne den Weg zu kennen.او بدون اینکه راه را بداند، بی‌محابا راه افتاد.