drauflosgehen
بیمحابا حمله کردن یا راه افتادن
Bedeutungen
1
auf + Akkusativ / (بدون مفعول)
بدون فکر و شتابزده به سوی کسی یورش بردن یا کار را شروع کردن
- Er ging wütend auf mich drauflos.او با عصبانیت به سمت من حملهور شد.
- Er ist einfach drauflosgegangen, ohne den Weg zu kennen.او بدون اینکه راه را بداند، بیمحابا راه افتاد.