drauflosreden
بیمقدمه و بدون فکر شروع به صحبت کردن
Bedeutungen
1
intransitiv
بدون برنامهریزی، تأمل یا تردید، ناگهانی شروع به صحبت کردن
- Er überlegte nicht lange, sondern redete einfach drauflos.او زیاد فکر نکرد، بلکه همینطور بیمقدمه شروع به حرف زدن کرد.
- Sie war so aufgeregt, dass sie ununterbrochen drauflosredete.او آنقدر هیجانزده بود که بیوقفه شروع به حرف زدن کرد.