abdringen
با اصرار گرفتن، از موقعیت یا مسیر دور کردن
Beispiele
- Der Bettler ''drang'' ihm 50€ ''ab.متکدی ۵۰ یورو از او گرفت.
- Dem Bürgermeister wurde sein Amt ''abgedrungen.مقام شهرداری از او گرفته شد.
Bedeutungen
1
jemandem (Dativ) etwas (Akkusativ) abdringen
چیزی را به زور از کسی گرفتن، کسی را وادار به کاری کردن، چیزی را از کسی بیرون کشیدن (مثلاً اعتراف)
- Er konnte ihm ein Geständnis abdringen.او توانست به زور از او اعترافی بگیرد.
- Man versucht, dem Angeklagten die Wahrheit abzudringen.سعی میکنند حقیقت را از متهم بیرون بکشند.