durchbeißen

Aussprache: /ˈdʊrçˌbaɪ̯sn̩/
Wortzerlegung: durch·bei·ßen
فعل

با دندان خرد کردن، قطع کردن، از میان چیزی گذشتن؛ با سختی و پشتکار بر مشکلات غلبه کردن

Beispiele

  • Dem Gefangenen gelang es, seine Fesseln ''durchzubeißen.زندانی موفق شد بندهایش را با دندان پاره کند.
  • Im neuen Job war es für ihn am Anfang nicht leicht, aber er hat ''sich durchgebissen.کار در شغل جدید در ابتدا برای او آسان نبود، اما او بر مشکلات غلبه کرد.

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را با گاز گرفتن پاره کردن یا از میان بردن

  • Der Hund hat das Seil durchgebissen.سگ طناب را گاز گرفت و پاره کرد.
  • Es war so zäh, ich konnte es kaum durchbeißen.آنقدر سفت بود که به سختی می‌توانستم آن را گاز بگیرم.
2 sich durchbeißen

در برابر مشکلات مقاومت کردن، تاب آوردن، دندان روی جگر گذاشتن (استعاری)

  • Man muss sich in schwierigen Zeiten einfach durchbeißen.باید در دوران سخت فقط مقاومت کرد.
  • Sie hat sich durch das ganze Studium durchgebissen.او تمام دوران تحصیل را با سختی پشت سر گذاشت.