durchbeissen
با دندان خرد کردن، قطع کردن، از میان چیزی گذشتن؛ با سختی و پشتکار بر مشکلات غلبه کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با گاز گرفتن قطع کردن یا از آن عبور کردن
- Der Hund hat das Seil durchgebissen und ist weggelaufen.سگ طناب را گاز گرفت و قطع کرد و فرار کرد.
- Er musste sich durch die harte Kruste des Brotes beißen.او مجبور شد پوسته سخت نان را گاز بگیرد و از آن عبور کند.
2
sich + durch + Akkusativ
(مجازی) با سختی و مقاومت از پس مشکلات برآمدن، تحمل کردن
- Man muss sich einfach durchbeißen, auch wenn es schwer ist.باید فقط تحمل کرد و مقاومت نشان داد، حتی اگر سخت باشد.
- Sie hat sich durch das anspruchsvolle Studium gebissen und erfolgreich abgeschlossen.او با سختی از پس تحصیلات چالشبرانگیز برآمد و با موفقیت آن را به پایان رساند.