durchgesetzten
تحمیل شده، اِعمال شده، قاطعانه
Bedeutungen
1
Akkusativ
اجرا کردن یا پیاده کردن یک قانون، تصمیم، اراده یا عقیده با قاطعیت و غلبه بر مخالفتها؛ تحمیل کردن چیزی.
- Die Regierung hat ihre umstrittene Reform trotz heftiger Proteste durchgesetzt.دولت اصلاحات بحثبرانگیز خود را علیرغم اعتراضات شدید اجرا کرد.
- Er setzte seinen Willen gegen den Widerstand der anderen Mitglieder durch.او اراده خود را بر مخالفت سایر اعضا تحمیل کرد.