فعل
تجربه کردن، از سر گذراندن، گذراندن (یک دوره یا تجربه)
معانی و تعاریف durchleben:
- یک دوره زمانی، یک رویداد یا یک احساس را به طور کامل تجربه کردن یا از سر گذراندن.
جملات نمونه برای durchleben:
Der 56-Jährige ''durchlebte'' noch zwei weitere solcher Schreckensnächte, noch zweimal brodelt der Ärger in seinem Herzen weiter, verwandelt sich in Schmerz.
مرد ۵۶ ساله دو شب وحشتناک دیگر را از سر گذراند، دوباره خشم در قلبش فوران کرد و به درد تبدیل شد.
Er musste viele Schwierigkeiten durchleben, bevor er Erfolg hatte.
او مجبور شد مشکلات زیادی را تجربه کند تا به موفقیت برسد.
Sie hat eine schwere Zeit durchlebt, aber ist stärker daraus hervorgegangen.
او دوران سختی را از سر گذرانده، اما از آن قویتر بیرون آمده است.