durchmarschieren

Aussprache: /dʊrçmarˈʃiːrən/
Wortzerlegung: durch·mar·schie·ren
فعل

از مکانی، منطقه‌ای با قدم زدن عبور کردن؛ (به صورت مجازی) رسیدن به چیزی بدون مشکل خاص، موفق شدن

Beispiele

  • Die Soldaten sind hier ''durchmarschiert''.سربازان از اینجا عبور کردند.
  • Sie fahren auf die nächste Ortschaft zu, von der sie wisse , daß vor wenigen Stunden Teile der Division ''durchmarschiert'' sind.آنها به سمت شهر بعدی می‌روند که می‌دانند بخش‌هایی از لشکر چند ساعت قبل از آن عبور کرده‌اند.

Bedeutungen

1 (intransitiv)

از میان چیزی رژه رفتن یا عبور کردن

  • Die Truppen marschierten durch die Stadt durch.نیروها از میان شهر رژه رفتند.
  • Wir mussten den ganzen Tag durch den Wald durchmarschieren.ما مجبور بودیم تمام روز را از میان جنگل رژه برویم/عبور کنیم.
2 (intransitiv)

(مجازی) کاری را بدون وقفه یا توقف انجام دادن، بدون استراحت پیش رفتن

  • Er hat die Prüfung in Rekordzeit durchmarschiert.او امتحان را در زمان رکورد به پایان رساند/بدون توقف پیش رفت.
  • Wir müssen jetzt durchmarschieren, um pünktlich anzukommen.ما باید الان بدون توقف پیش برویم تا به موقع برسیم.