durchplanen
به طور کامل برنامهریزی کردن، تا جزییات سنجیدن
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را از ابتدا تا انتها با تمامی جزئیات و ریزهکاریها برنامهریزی و سازماندهی کردن
- Der Tagesablauf im Seminar war stramm durchgeplant.روند روزانه سمینار تا جزئیات به فشردهترین شکل برنامهریزی شده بود.
- Wir müssen das gesamte Projekt sorgfältig durchplanen.ما باید تمام پروژه را با دقت و جزئیات کامل برنامهریزی کنیم.