durchschlagen
شکافتن، سوراخ کردن، از میان چیزی عبور کردن
Bedeutungen
1
sich durchschlagen
با تلاش راه خود را باز کردن، با سختی زندگی کردن، از میان چیزی گذشتن (جداشدنی)
- Er musste sich als junger Mann durchschlagen.او مجبور بود در جوانی راه خود را باز کند.
- Sie schlägt sich mit Gelegenheitsjobs durch.او با کارهای موقت زندگی خود را میگذراند.
2
etwas durchschlagen (Akkusativ)
نفوذ کردن، از چیزی عبور کردن (مایع، رنگ) (غیرقابل تفکیک)
- Die Farbe durchschlägt das Papier.رنگ از کاغذ نفوذ میکند.
- Das Wasser hat die Decke durchschlagen.آب از سقف نفوذ کرده است.
3
etwas durchschlagen (Akkusativ)
سوراخ کردن، از میان چیزی ضربه زدن (جداشدنی)
- Er schlug ein Loch durch die Wand.او سوراخی در دیوار ایجاد کرد.
- Man kann den Nagel nicht durch das harte Holz durchschlagen.نمیتوان میخ را از چوب سخت عبور داد.