durchwurschteln
به هر حال از پس کاری برآمدن، سر و سامان دادن به چیزی (به صورت نامنظم)
Bedeutungen
1
sich + durch + Akkusativ / sich + durch + Präpositionalobjekt
به سختی و با تلاش زیاد از پس کاری برآمدن، خود را از مخمصهای نجات دادن، به هر طریقی از چیزی عبور کردن (اغلب به صورت انعکاسی).
- Er hat sich irgendwie durch die Prüfung durchgewurschtelt.او به هر طریقی از پس امتحان برآمد.
- Wir müssen uns jetzt einfach durch diese schwierige Zeit durchwurschteln.ما باید الان فقط از این دوران سخت عبور کنیم.