durchzucken
از جایی رد شدن (مانند برق)، ناگهان احساس کردن
Beispiele
- Ein Blitz ''durchzuckt'' die Nacht.رعد و برق شب را میشکافد.
- Der Schreck ''durchzuckte'' seinen schmächtigen Körper.ترس از بدن لاغرش گذشت.
- Jäh ''durchzuckte'' sie ein Gedanke: was, wenn keiner käme?ناگهان فکری از ذهنش گذشت: چه میشد اگر کسی نمیآمد؟
- O Licht, das Flammen sprüht, ''Durchzuckst'' du ein Gemüth, So muß es lieberglüht Hoch ob den Himmeln schweben.ای نور، که شعله میپاشی، اگر روحی را میشکافی، پس باید با عشق بیشتری در آسمانها شناور باشد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
ناگهان و به سرعت در چیزی یا کسی پخش شدن یا احساس شدن (معمولاً درد، فکر، احساس).
- Ein stechender Schmerz durchzuckte seinen Arm.یک درد سوزان بازویش را ناگهان فرا گرفت.
- Ein Gedanke durchzuckte ihren Geist.فکری ناگهان ذهنش را روشن کرد/فرا گرفت.