einbimsen
به زور در ذهن کسی فرو کردن، با تکرار زیاد به کسی یاد دادن، حفظ کردن
Beispiele
- Den Neuen wurde von Anfang an ''eingebimst'', dass sie ruhig zu sein hätten, wenn einer der Älteren sprach.به تازهواردها از همان ابتدا "به زور یاد داده شد" که وقتی یکی از بزرگترها صحبت میکند، باید ساکت باشند.
- Nein, ich kann nicht, ich muss mir noch die unregelmäßigen Verben auf »R« ''einbimsen'', morgen ist ein Test.نه، نمیتوانم، هنوز باید افعال بیقاعده با حرف "R" را "حفظ کنم"، فردا امتحان دارم.
Bedeutungen
1
jdm. (Dativ) etw. (Akkusativ) einbimsen
با تکرار زیاد و به زور چیزی را به کسی یاد دادن یا در ذهن او فرو کردن.
- Der Lehrer hat den Schülern die Regeln eingebimst.معلم قوانین را به زور به دانشآموزان یاد داد.
- Man kann einem Kind nicht alles einbimsen, es muss auch selbst lernen.نمیتوان همه چیز را به زور به یک کودک یاد داد، او باید خودش هم یاد بگیرد.
2
sich (Akkusativ) etw. (Akkusativ) einbimsen
با تلاش زیاد و به زور چیزی را حفظ کردن یا برای امتحان آماده شدن (خرخوانی کردن).
- Er musste sich die ganze Nacht die Formeln einbimsen.او مجبور بود تمام شب فرمولها را به زور حفظ کند.
- Vor der Prüfung haben sich viele Studenten den Stoff eingebimst.قبل از امتحان، بسیاری از دانشجویان مطالب را به زور حفظ کردند.