eindämmern
به خواب رفتن، چرت زدن؛ تاریک شدن تدریجی
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به تدریج تاریک شدن هوا، نزدیک شدن غروب یا شب.
- Als wir ankamen, dämmerte es bereits draußen.وقتی رسیدیم، هوا در بیرون داشت کمکم تاریک میشد.
- Die Sonne ging unter und es dämmerte langsam.خورشید غروب کرد و هوا به آرامی رو به تاریکی رفت.
2
intransitiv (بدون مفعول)
به تدریج کاهش یافتن، فروکش کردن یا محدود شدن (معمولاً در مورد احساسات، فعالیتها یا پدیدهها).
- Nach dem Streit dämmerte die Wut langsam ein.پس از مشاجره، خشم به تدریج فروکش کرد.
- Die Hoffnung auf eine schnelle Lösung dämmerte ein.امید به یک راهحل سریع رو به کاهش گذاشت.
3
intransitiv (بدون مفعول)
به خواب رفتن، چرت زدن، به خواب رفتن در حالت نشسته یا نیمههوشیار.
- Nach dem langen Tag saß er nur noch da und dämmerte ein.پس از روز طولانی، او فقط آنجا نشست و چرت زد.
- Sie war so müde, dass sie während der Vorlesung fast eingedämmert wäre.او آنقدر خسته بود که تقریباً در طول سخنرانی به خواب رفت.