eindämmern
به خواب رفتن، چرت زدن؛ تاریک شدن تدریجی
Beispiele
- Gestern ''war'' er wieder im Fernsehsessel ''eingedämmert.دیروز او دوباره در صندلی تلویزیون چرت زده بود.
- Als es ''eindämmerte,'' gingen wir mit der Gruppe an den Rheinfall runter.وقتی هوا تاریک شد، ما با گروه به سمت آبشار راین رفتیم.
Bedeutungen
1
intransitiv
به تدریج کاهش یافتن، فروکش کردن یا محدود شدن (معمولاً در مورد احساسات، فعالیتها یا پدیدهها).
- Die anfängliche Begeisterung dämmerte langsam ein.شور و شوق اولیه به آرامی فروکش کرد.
- Seine Hoffnungen dämmerten mit der Zeit ein.امیدهای او با گذشت زمان کم شد.