eindösen
چرت زدن، خواب آلود شدن
Beispiele
- Ich bin vorm Fernseher ''eingedöst''.من جلوی تلویزیون چرت زدم.
- Nach dem zweiten Schnaps ''döste'' Opa, der im Schatten des Olivenbaums saß, ''ein''.بعد از خوردن دو گیلاس ودکا، پدربزرگ که در سایه درخت زیتون نشسته بود، چرت زد.
Bedeutungen
1
(intransitiv)
به آرامی و ناخواسته به خواب رفتن، چرت زدن.
- Er döste während der langweiligen Vorlesung ein.او در طول سخنرانی خستهکننده چرت زد.
- Sie war so müde, dass sie auf dem Sofa eindöste.او آنقدر خسته بود که روی مبل چرتش برد.