einen Kloß im Hals haben
بغض گلو را گرفتن، گلویش بغض کردن
Bedeutungen
1
احساس گرفتگی یا سنگینی در گلو به دلیل احساسات قوی مانند غم، هیجان یا اضطراب که مانع صحبت کردن میشود.
- Als sie die gute Nachricht hörte, hatte sie einen Kloß im Hals und konnte kaum sprechen.وقتی او خبر خوب را شنید، بغض گلویش را گرفت و به سختی توانست صحبت کند.
- Er hatte einen Kloß im Hals, als er seine Abschiedsrede halten musste.او هنگام ایراد سخنرانی خداحافظیاش، بغض کرده بود.
- Vor lauter Aufregung hatte sie einen Kloß im Hals und musste tief durchatmen.از شدت هیجان، گلویش بغض کرده بود و مجبور شد عمیق نفس بکشد.