einfaschen
بستن با باند، بانداژ کردن
Beispiele
- Am liebsten ''hätte'' er sein Mädchen mit dem Badetuch ''eingefascht'' wie eine Mumie.او ترجیح میداد دخترش را با حوله حمام مانند یک مومیایی ببندد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را در قاب یا حاشیه قرار دادن، به ویژه جواهر را در پایه فلزی آن محکم کردن.
- Der Goldschmied fasst den Diamanten in den Ring ein.زرگر الماس را در حلقه قاب میکند.
- Sie ließ das alte Foto neu einfassen.او عکس قدیمی را دوباره قاب گرفت.