einflechten
در هم تنیدن، بافتن (در مو یا پارچه)، گنجاندن (در صحبت)
Beispiele
- Die Stute bekam zur Satteldecke passende, gelbe Bänder in die Mähne ''eingeflochten''.نواری زرد رنگ در یال اسب که با روکش زین ست میشد، بافته شد.
- Wenn ich kurz ''einflechten'' darf, hat das ja auch noch nie jemand wirklich in Frage gestellt.اگر اجازه دهید کوتاه صحبتی را در بحث بگنجانم، هیچکس واقعاً این موضوع را زیر سوال نبرده است.
- Nachdem sie ihr Haar gewaschen, ''flocht'' sie es ''ein'' und schmückte es mit Perlen.پس از شستن موهایش، آنها را بافت و با مروارید تزئین کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را در چیزی دیگر بافتن یا در هم تنیدن (به معنای واقعی)
- Sie flicht Blumen in ihr Haar ein.او گلها را در موهایش میبافد.
- Der Künstler flocht verschiedene Materialien in sein Werk ein.هنرمند مواد مختلفی را در اثر خود در هم تنید.
2
Akkusativ + in + Akkusativ
چیزی را (مانند نکته، جمله، ایده) در یک متن یا سخنرانی گنجاندن یا وارد کردن (به معنای مجازی)
- Er versuchte, humorvolle Bemerkungen in seine Rede einzuflechten.او تلاش کرد تا نکات طنزآمیزی را در سخنرانی خود بگنجاند.
- Man sollte Zitate nicht willkürlich in den Text einflechten.نباید نقل قولها را خودسرانه در متن وارد کرد.