einfuchsen
یاد گرفتن (چیزی)، جا افتادن، وارد شدن به جمع یا محیطی و عادت کردن به آن
Bedeutungen
1
sich + in + Akkusativ
با چیزی آشنا شدن، قلق چیزی دستش آمدن، در چیزی ماهر شدن (اغلب به صورت انعکاسی و با حرف اضافه 'in + Akkusativ')
- Er hat sich schnell in die neue Software eingefuchst.او به سرعت با نرمافزار جدید آشنا شد.
- Ich muss mich erst in die Materie einfuchsen, bevor ich eine Entscheidung treffen kann.من باید اول با موضوع آشنا شوم تا بتوانم تصمیمی بگیرم.