einfressen
نفوذ کردن و خوردگی ایجاد کردن، عصبانیت را در خود فرو بردن
Bedeutungen
1
sich (Dativ) + Akkusativ / sich + in + Akkusativ
احساسات منفی، خشم یا درد را در درون خود ریختن و بروز ندادن
- Er hat den ganzen Ärger jahrelang in sich eingefressen.او سالها تمام عصبانیت را در خود فرو برد.
2
sich + in + Akkusativ
نفوذ عمیق زنگزدگی، اسید یا آلودگی در لایههای یک جسم
- Der Rost hat sich tief in das Metall eingefressen.زنگزدگی عمیقاً در فلز نفوذ کرده است.