einhämmern
با چکش کوبیدن، در ذهن فرو کردن، با تکرار زیاد فهماندن
Bedeutungen
1
etw. (Akkusativ) einhämmern
با چکش یا ضربه محکم چیزی را به داخل چیزی فرو کردن یا کوبیدن.
- Der Zimmermann hämmerte den Nagel fest in das Holz ein.نجار میخ را محکم در چوب کوبید.
- Sie musste den Pfahl tief in den Boden einhämmern.او مجبور بود تیرک را عمیق در زمین بکوبد.
2
jdm. (Dativ) etw. (Akkusativ) einhämmern
با تکرار زیاد و تأکید، چیزی را به کسی یاد دادن یا در ذهن او فرو کردن (معنای مجازی).
- Der Trainer hämmerte den Spielern die Bedeutung von Teamwork ein.مربی اهمیت کار تیمی را با تکرار زیاد به بازیکنان فهماند.
- Man muss ihm die Regeln immer wieder einhämmern, damit er sie versteht.باید قوانین را بارها و بارها به او فهماند تا درک کند.