einkochen
مربا درست کردن، کنسرو کردن، غلیظ کردن (با جوشاندن)
Beispiele
- Jetzt ist wieder die Zeit, in der Oma den ganzen Tag am Herd steht und Marmelade ''einkocht.حالا دوباره زمانی است که مادربزرگ تمام روز کنار اجاق میایستد و مربا درست میکند.
- Ich lasse die Bratensoße noch etwas ''einkochen,'' dann können wir essen.میگذارم سس کباب کمی دیگر غلیظ شود، بعد میتوانیم غذا بخوریم.
- Du wolltest doch niemals mehr im August ans Meer fahren! Da ''hat'' deine Familie dich aber wieder einmal ''eingekocht.تو که دیگر نمیخواستی در ماه اوت به دریا بروی! خانوادهات دوباره تو را قانع کردند (یا به دام انداختند).
Bedeutungen
1
Akkusativ
جوشاندن و غلیظ کردن (مایعات)، آب چیزی را کشیدن
- Die Soße muss noch etwas einkochen, damit sie dicker wird.سس باید کمی بیشتر بجوشد تا غلیظتر شود.
- Er kocht den Saft ein, um Marmelade daraus zu machen.او آبمیوه را میجوشاند تا از آن مربا درست کند.
2
Akkusativ
کنسرو کردن، نگهداری کردن (غذا) با جوشاندن و بستهبندی
- Meine Großmutter hat früher viele Früchte eingekocht.مادربزرگم قبلاً میوههای زیادی را کنسرو میکرد.
- Wir haben die Tomaten eingekocht, um sie im Winter zu haben.ما گوجهفرنگیها را کنسرو کردیم تا در زمستان داشته باشیم.