einlöffeln
قاشق قاشق دادن، به تدریج القا کردن
Beispiele
- Wer wird mir Suppe ''einlöffeln'', wenn ich mal alt und schwach bin?چه کسی وقتی پیر و ضعیف شوم به من سوپ قاشق قاشق میدهد؟
- Sie war sich gar nicht mehr sicher, ob sie das alles glauben sollte, was man da täglich versuchte, ihr ''einzulöffeln''.او دیگر اصلاً مطمئن نبود که باید همه چیزهایی را که هر روز سعی میکردند به او القا کنند، باور کند.
Bedeutungen
1
Akkusativ (etwas)
چیزی را با قاشق خوردن (معمولاً مایعات یا غذاهای نرم مانند سوپ، فرنی)
- Das Baby löffelt seinen Brei ein.نوزاد فرنی خود را با قاشق میخورد.
- Er musste die Suppe langsam einlöffeln, da sie noch heiß war.او مجبور بود سوپ را آهسته قاشق قاشق بخورد، چون هنوز داغ بود.