einschwatzen

Aussprache: /ˈaɪ̯nˌʃvat͡sn̩/
Wortzerlegung: ein·schwat·zen
فعل

به زور چیزی را به کسی قالب کردن، با حرف زدن کسی را متقاعد کردن، سر کسی کلاه گذاشتن

Beispiele

  • Lass dir doch nichts ''einschwatzen''!اجازه نده چیزی به تو "قالب کنند"!
  • Du sollst nicht immer so auf mich ''einschwatzen''! Mach mal Pause!تو نباید همیشه اینقدر با من حرف بزنی! استراحت کن!

Bedeutungen

1 jemandem (Dativ) etwas (Akkusativ) einschwatzen

کسی را با حرف زدن متقاعد کردن که چیزی را بخرد یا کاری را انجام دهد (اغلب با مفهوم منفی، مثل قالب کردن چیزی به کسی)

  • Der Verkäufer hat mir ein teures Auto eingeschwatzt.فروشنده یک ماشین گران‌قیمت را به من قالب کرد.
  • Lass dir nichts einschwatzen, was du nicht brauchst.اجازه نده چیزی را که نیاز نداری به تو قالب کنند.