einklopfen

Aussprache: /ˈaɪ̯nˌklɔpfən/
Wortzerlegung: ein·klop·fen
فعل

با ضربات آرام جا انداختن، کوبیدن (برای جذب بهتر)

Beispiele

  • Er wollte einen Nagel ''einklopfen'' und hat den Daumen getroffen.او می‌خواست یک میخ را "کوبیده" و انگشت شستش را گرفت.
  • Um die Augen herum die Nachcreme nur sanft ''einklopfen''.کرم دور چشم را فقط به آرامی "بمالید".

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را با ضربه زدن یا کوبیدن فرو بردن/جا انداختن

  • Er musste den Nagel mit einem Hammer in die Wand einklopfen.او مجبور شد میخ را با چکش به دیوار بکوبد.
  • Manchmal muss man die Kapsel fest in die Maschine einklopfen, damit sie passt.گاهی اوقات باید کپسول را محکم در دستگاه جا انداخت تا فیت شود.
2 Akkusativ

چیزی را به زور یا با اصرار وارد ذهن کسی کردن، به خورد کسی دادن (معنای مجازی)

  • Man kann Wissen nicht einfach in die Köpfe der Schüler einklopfen.نمی‌توان دانش را به سادگی به زور در ذهن دانش‌آموزان فرو کرد.
  • Versuch nicht, ihm deine Meinung einzuklopfen; er muss selbst darauf kommen.سعی نکن نظرت را به زور به او بقبولانی؛ او باید خودش به آن برسد.