فعل
کنسرو کردن، مربا درست کردن (همانند einkochen)
معانی و تعاریف einmachen:
- کنسرو کردن، شور انداختن، مربا درست کردن، نگهداری کردن (غذا)
جملات نمونه برای einmachen:
Meine Nachbarin schenkte mir vier Gläser ''eingemachte'' Zucchini.
همسایهام چهار شیشه کدو سبز کنسرو شده به من هدیه داد.
„Es gab eine Zeit, in der ''Einmachen'' nicht wie heute ein ziemlich neurotisches Hobby, sondern Mittel zum Zweck war.“
«زمانی بود که کنسرو کردن، مانند امروز یک سرگرمی نسبتاً وسواسگونه نبود، بلکه وسیلهای برای رسیدن به هدف بود.»
Sie hat Gurken und Bohnen eingemacht.
او خیار و لوبیا را شور انداخته/کنسرو کرده است.