einmummeln
پیچاندن (در پتو یا لباس گرم)، قنداق کردن
Beispiele
- Oma hatte ihre Enkelin dick ''eingemummelt''.مادربزرگ نوه اش را با لباس گرم پیچانده بود.
- In Pelzdecken ''eingemummelt'' genoss sie die Schlittenfahrt.او در پتوهای خز پیچیده شده بود و از سورتمه سواری لذت می برد.
Bedeutungen
1
sich + in + Akkusativ
خود را در چیزی پیچیدن یا پوشاندن برای گرم شدن یا محافظت
- Sie mummelt sich in eine dicke Decke ein.او خود را در یک پتوی ضخیم میپیچد.
- Er hat sich warm eingemummelt, bevor er nach draußen ging.او قبل از بیرون رفتن، خود را گرم پوشانده بود.