einnorden

Aussprache: /ˈaɪ̯nnɔrdən/
Wortzerlegung: ein·nor·den
فعل

(نقشه را) به سمت شمال تنظیم کردن؛ (مجازی) کسی را جهت‌دهی کردن/تحت تأثیر قرار دادن (برای رسیدن به هدفی)

Beispiele

  • Mithilfe eines Kompasses ''nordete'' sie die Karte ''ein.او با کمک قطب‌نما نقشه را به سمت شمال تنظیم کرد.
  • Der, so die Hoffnung Boehners, solle das Land moralisch ''einnorden.او، به امید بونر، باید کشور را از نظر اخلاقی جهت‌دهی کند.

Bedeutungen

1 Akkusativ

جهت‌یابی کردن یک نقشه یا دستگاه به گونه‌ای که شمال آن با شمال واقعی منطبق شود.

  • Bevor wir losgehen, müssen wir die Karte einnorden.قبل از اینکه حرکت کنیم، باید نقشه را جهت‌یابی کنیم.
  • Der Kompass hilft dir, dich einzunorden.قطب‌نما به تو کمک می‌کند تا جهت‌یابی کنی.
2 Akkusativ

کسی را با اطلاعات لازم آشنا کردن، توجیه کردن، راهنمایی کردن.

  • Der neue Mitarbeiter muss noch eingenordet werden.کارمند جدید هنوز باید توجیه شود.
  • Ich werde dich kurz einnorden, bevor wir mit dem Projekt beginnen.قبل از اینکه پروژه را شروع کنیم، من تو را سریع راهنمایی خواهم کرد.