einprägen
به خاطر سپردن، در ذهن حک کردن
Beispiele
- (…) „mein holdes Engelsbild, so tief mir in Herz und Sinn ''eingeprägt.تصویر فرشتهگونه و عزیز تو، چنان عمیق در قلب و روحم حک شده است.
Bedeutungen
1
sich (Dativ) + Akkusativ
به خاطر سپردن، در ذهن حک کردن (چیزی)؛ چیزی را به طور کامل و پایدار در حافظه ثبت کردن
- Ich muss mir diese Regeln gut einprägen.باید این قوانین را خوب به خاطر بسپارم.
- Präge dir diesen Namen gut ein!این اسم را خوب به خاطر بسپار!
2
Akkusativ + in + Akkusativ
حک کردن، نقش بستن (چیزی روی چیزی)؛ اثری دائمی بر چیزی گذاشتن
- Der Stempel prägt das Muster in das Wachs ein.مهر، طرح را روی موم حک میکند.
- Die Ereignisse prägten sich tief in sein Gedächtnis ein.حوادث عمیقاً در حافظهاش نقش بست.