einreden
تلقین کردن، قانع کردن، مدام صحبت کردن سر کسی
Bedeutungen
1
jemandem (Dativ) + etwas (Akkusativ) + einreden
مطلبی را با تکرار مداوم به کسی تلقین کردن یا تحمیل نمودن
- Lass dir von niemandem einreden, dass du das nicht kannst!اجازه نده کسی به تو تلقین کند که نمیتوانی این کار را انجام دهی!
- Sie hat ihm eingeredet, dass er Schuld an dem Unfall sei.او به او تلقین کرد که مقصر آن تصادف او بوده است.
2
sich (Dativ) + etwas (Akkusativ) + einreden
چیزی نادرست یا خیالی را به خود تلقین کردن
- Er redet sich ein, dass alles wieder gut wird.او به خودش تلقین میکند که همه چیز دوباره درست خواهد شد.
- Ich habe mir eingeredet, keine Angst zu haben.من به خودم تلقین کردم که ترسی ندارم.
3
auf + Akkusativ + einreden
پشت سر هم و بدون وقفه با کسی صحبت کردن برای متقاعد ساختن (einreden auf)
- Alle redeten gleichzeitig auf ihn ein, um ihn zu überzeugen.همه همزمان سر او خراب شدند و حرف میزدند تا متقاعدش کنند.