einsalben
پماد مالیدن، مرهم زدن، چرب کردن (با پماد)
Beispiele
- Ich muss mir den verstauchten Fuß ein paar Tage lang ''einsalben.باید پای پیچخوردهام را چند روزی پماد بمالم.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با روغن، پماد یا مادهای مشابه بدن یا قسمتی از آن را مالیدن.
- Nach dem Sonnenbad sollte man die Haut gut einsalben.بعد از آفتاب گرفتن باید پوست را خوب روغن مالی کرد.
- Die Krankenschwester salbte die Wunde des Patienten ein.پرستار زخم بیمار را پماد مالید.
2
Akkusativ
(تاریخی) جسد را برای حفظ کردن با مواد خاصی آغشته کردن (مومیایی کردن).
- Im alten Ägypten wurden die Pharaonen eingesalbt.در مصر باستان، فرعونها مومیایی میشدند.
- Die Kunst des Einsalbens war ein komplexer Prozess.هنر مومیایی کردن یک فرآیند پیچیده بود.