einschlafen

Aussprache: /ˈaɪ̯nˌʃlaːfn̩/
Wortzerlegung: ein·schla·fen
فعل

به خواب رفتن، خواب رفتن (عضو بدن)، آرام فوت کردن

Bedeutungen

1 (ohne Objekt)

از حالت بیداری به خواب رفتن، خوابش بردن

  • Das Baby ist nach dem Füttern schnell eingeschlafen.نوزاد بعد از غذا خوردن سریع به خواب رفت.
  • Ich bin gestern Abend beim Lesen eingeschlafen.من دیشب هنگام مطالعه خوابم برد.
2 Dativ (Person)

بی‌حس شدن و گزگز کردن عضو بدن (خواب رفتن دست یا پا)

  • Mein Fuß ist eingeschlafen, weil ich zu lange so gesessen habe.پایم خواب رفته است، چون خیلی طولانی این‌طور نشسته‌ام.
  • Wenn ich lange knie, schlafen mir die Beine ein.وقتی طولانی زانو می‌زنم، پاهایم خواب می‌روند.
3 (ohne Objekt)

کم‌کم از رونق افتادن، متوقف شدن یا سرد شدن (رابطه، فعالیت، بحث)

  • Über die Jahre ist ihre Beziehung langsam eingeschlafen.در طول سال‌ها رابطه آن‌ها کم‌کم سرد شد و از بین رفت.
  • Die Diskussion ist nach einer Stunde komplett eingeschlafen.بحث بعد از یک ساعت کاملاً از رونق افتاد.
4 (ohne Objekt)

به آرامی و بی‌درد درگذشتن (مفهوم محترمانه و ادبی برای مرگ)

  • Gestern Nacht ist unsere Oma friedlich eingeschlafen.دیشب مادربزرگ ما به آرامی در خواب درگذشت.
  • Er ist im Alter von 90 Jahren sanft eingeschlafen.او در سن ۹۰ سالگی به آرامی فوت کرد.