einzubläuen
به زور یاد دادن، تلقین کردن
Bedeutungen
1
jemandem etwas (Akkusativ) einbläuen
مفهومی را با اصرار و تکرار زیاد به کسی آموختن یا در ذهن او جا انداختن، به طوری که مقاومت در برابر آن دشوار باشد.
- Der strenge Lehrer versuchte, den Schülern die komplexen Regeln der Grammatik einzubläuen.معلم سختگیر سعی کرد قواعد پیچیده گرامر را به زور در مغز دانشآموزان فرو کند.
- Man hat mir von Kindheit an eingeprägt, dass Ehrlichkeit oberste Priorität hat.از کودکی به من تلقین شده بود که صداقت اولویت اصلی است.