elektrifizieren
برقرسانی کردن، برقی کردن
Beispiele
- Während ich so grübele, donnert der Zug gerade an einer abzweigenden Nebenlinie vorbei, die nicht ''elektrifiziert'' ist.همانطور که در فکر فرو رفتهام، قطار از کنار یک خط فرعی منشعب که برقرسانی نشده است، با غرش عبور میکند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را با برق مجهز کردن یا به آن برقرسانی کردن.
- Die Bahnstrecke wurde elektrifiziert.خط راهآهن برقی شد.
- Man plant, weitere Dörfer zu elektrifizieren.برنامهریزی شده است که روستاهای بیشتری برقرسانی شوند.