entkräften
ضعیف کردن، ناتوان کردن؛ رد کردن، بیاعتبار کردن (ادعا، اتهام)
Beispiele
- Die Grippe ''hat'' ihn ''entkräftet'' und deshalb musste er sich die ganze Woche krankschreiben lassen.آنفولانزا او را ناتوان کرده بود و به همین دلیل مجبور شد تمام هفته مرخصی استعلاجی بگیرد.
- Der Verdacht wurde durch Zeugenaussagen ''entkräftet''.این سوءظن با شهادت شهود رد شد.
- Mit Schweigen ist dieser Anklagevorwurf nicht zu ''entkräften.با سکوت نمیتوان این اتهام را رد کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
تضعیف کردن، بیاعتبار کردن (یک ادعا، یک دلیل، یک استدلال)
- Die neuen Beweise entkräfteten die Anklage.مدارک جدید اتهام را بیاعتبار کردند.
- Er versuchte, die Argumente seines Gegners zu entkräften.او سعی کرد استدلالهای حریفش را تضعیف کند.
2
Akkusativ (jemanden)
از پا درآوردن، خسته و ضعیف کردن (فیزیکی یا روحی)
- Die lange Krankheit hatte ihn völlig entkräftet.بیماری طولانی او را کاملاً از پا درآورده بود.
- Die Hitze entkräftete die Wanderer.گرما کوهنوردان را خسته و ضعیف کرد.