erbellen
پیچیدن صدا / بانگ زدن (مانند سگ)
Beispiele
- Sie hat sich den Fuß ''erbellt.او مچ پایش را پیچانده است.
- Er hat sich die Ohren ''erbellt.او گوشهایش را دچار سرمازدگی کرده است.
Bedeutungen
1
Akkusativ
با پارس کردن چیزی را به دست آوردن یا اعلام کردن (معمولاً کنایه آمیز یا ادبی)
- Der Hund erbellte sich seinen Anteil am Futter.سگ سهم خود را از غذا با پارس کردن به دست آورد.
- Er hat sich mit lautem Geschrei die Aufmerksamkeit erbellt.او با فریاد بلند توجه را به خود جلب کرد (با پارس کردن به دست آورد).