erblassen
رنگپریده شدن، رنگ باختن، محو شدن (در مقایسه)
Bedeutungen
1
ohne Objekt (intransitiv)
چهره از ترس، شوک یا بیماری سفید و رنگپریده شدن
- Sie erblasste vor Schreck, als sie die Nachricht hörte.او وقتی خبر را شنید، از ترس رنگش پرید.
- Plötzlich erblasste sein Gesicht und er wurde ohnmächtig.ناگهان صورتش رنگپریده شد و از هوش رفت.
2
neben / vor + Dativ
مجازی: کمرنگ و بیاهمیت جلوه کردن در مقایسه با چیزی بزرگتر
- Alle seine früheren Erfolge erblassen neben diesem neuen Gewinn.تمام موفقیتهای قبلی او در کنار این برد جدید محو و کمرنگ میشوند.
- Gegen diese Theorie erblassen alle anderen Argumente.در برابر این نظریه، تمام استدلالهای دیگر رنگ میبازند.