erblonden
بلوند شدن (مو)
Beispiele
- Rund 15 Jahre lang ist meine Mutter – ungefähr so alle vier bis sechs Wochen – zart ''erblondet.حدود ۱۵ سال بود که مادرم - تقریباً هر چهار تا شش هفته یک بار - موهایش را کمی بلوند میکرد.
Bedeutungen
1
intransitiv
بلوند شدن، طلایی شدن (معمولاً در مورد مو یا گندم)
- Ihr Haar erblondete in der Sommersonne.موهای او در آفتاب تابستان بلوند شد.
- Die Felder erblonden, wenn der Weizen reif ist.مزارع وقتی گندم رسیده باشد، طلایی میشوند.