erglimmen
درخشیدن، تابیدن، شعلهور شدن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به آرامی شروع به درخشش یا شعلهور شدن کردن، معمولاً به صورت ضعیف یا ناپایدار.
- Die Glut im Kamin begann langsam zu erglimmen.اخگر در شومینه به آرامی شروع به درخشیدن کرد.
- Nach dem Regen begann der Himmel wieder zu erglimmen.پس از باران، آسمان دوباره شروع به درخشیدن کرد.