miterleben

Aussprache: /ˈmɪtʔɛɐ̯ˌleːbn̩/
Wortzerlegung: mit·er·le·ben
فعل

شاهد بودن، هم‌زمان تجربه کردن

Bedeutungen

1 Akkusativ

رویدادی را به عنوان حاضر/موازی با دیگران از نزدیک مشاهده و تجربه کردن

  • Ich durfte die Geburt meiner kleinen Nichte im Krankenhaus miterleben.من این شانس را داشتم که تولد خواهرزاده کوچکم را در بیمارستان از نزدیک شاهد باشم.
  • Viele Zeitzeugen haben den historischen Fall der Berliner Mauer miterlebt.بسیاری از شاهدان عینی، سقوط تاریخی دیوار برلین را از نزدیک تجربه کردند.