erleben

Aussprache: /ɛɐ̯ˈleːbn̩/
Wortzerlegung: er·le·ben
فعل

تجربه کردن، شاهد بودن

Beispiele

  • Der Berg reizt und lockt den Bergsteiger, und dieser ''erlebt'' mit der Besteigung eine innere Bereicherung.کوه، کوهنورد را وسوسه و جذب می‌کند و او با صعود، یک غنای درونی را تجربه می‌کند.

Bedeutungen

1 Akkusativ

چیزی را تجربه کردن، از سر گذراندن، شاهد چیزی بودن

  • Ich habe viel Schönes in meinem Leben erlebt.من چیزهای زیبای زیادی در زندگی‌ام تجربه کرده‌ام.
  • Er hat einen schweren Unfall erlebt.او یک تصادف شدید را تجربه کرده است.
2 Akkusativ

(کمیاب، قدیمی) کسی را هنوز زنده یافتن یا به سن خاصی رسیدن

  • Ich hoffe, ich erlebe meinen hundertsten Geburtstag.امیدوارم صدمین سالگرد تولدم را ببینم.
  • Sie hat noch ihre Urgroßmutter erlebt.او هنوز مادربزرگ پدربزرگش را دیده بود.