miterleben
شاهد بودن، همزمان تجربه کردن
Bedeutungen
1
Akkusativ
رویدادی را به عنوان حاضر/موازی با دیگران از نزدیک مشاهده و تجربه کردن
- Ich durfte die Geburt meiner kleinen Nichte im Krankenhaus miterleben.من این شانس را داشتم که تولد خواهرزاده کوچکم را در بیمارستان از نزدیک شاهد باشم.
- Viele Zeitzeugen haben den historischen Fall der Berliner Mauer miterlebt.بسیاری از شاهدان عینی، سقوط تاریخی دیوار برلین را از نزدیک تجربه کردند.