ernüchtern
به خود آوردن، هوشیار کردن، واقعبین کردن
Beispiele
- Hier schritt ich, den Hut in der Hand, auf und ab, um mich zu ''ernüchtern.'' In der Alkohollaune kam mir dann der Gedanke, ein kaltes Bad zu nehmen, damit die Weindünste sich schneller verflüchtigten.در اینجا، در حالی که کلاهم در دستم بود، قدم زدم تا به خود بیایم. در حالت مستی این فکر به ذهنم رسید که حمام سردی بگیرم تا بخارات شراب سریعتر از بین بروند.
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را از توهمات یا انتظارات غیرواقعی بیرون آوردن و او را با واقعیت روبرو کردن (متعدی).
- Die harten Fakten ernüchterten ihn schnell.حقایق تلخ به سرعت او را هوشیار کردند.
- Diese Erfahrung hat mich ernüchtert.این تجربه مرا واقعبین کرد.
2
(sich)
واقعبین شدن، از توهمات بیرون آمدن (اغلب به صورت مجهول یا انعکاسی).
- Er musste ernüchtert feststellen, dass seine Pläne nicht aufgingen.او با ناامیدی مجبور شد بپذیرد که برنامههایش عملی نشدند.
- Nach der anfänglichen Euphorie ernüchterte sich die Stimmung.پس از سرخوشی اولیه، فضا واقعبینانهتر شد.