erquicken
تازه کردن، جان تازه بخشیدن، نیرو بخشیدن
Beispiele
- Ich ''erquickte'' mich am frischen Wasser!من با آب خنک جان تازهای گرفتم!
Bedeutungen
1
Akkusativ
کسی را تازه کردن، نیرو بخشیدن، جان تازه دادن (معمولاً با نوشیدنی، استراحت یا هوای تازه)
- Ein kühles Getränk erquickte die durstigen Wanderer nach dem langen Marsch.یک نوشیدنی خنک به کوهنوردان تشنه پس از پیادهروی طولانی نیرو بخشید.
- Der kurze Schlaf erquickte ihn nach einem anstrengenden Arbeitstag.خواب کوتاه پس از یک روز کاری طاقتفرسا به او جان تازه داد.