erschimmern
درخشیدن، سوسو زدن، برق زدن
Beispiele
- Wenn der Mond in der richtigen Phase ist, ''erschimmern'' die polaren Eiskappen in einem brennenden Weiß.وقتی ماه در فاز مناسب است، کلاهکهای یخی قطبی با رنگ سفید سوزان میدرخشند.
Bedeutungen
1
(intransitiv)
به آرامی یا به صورت درخشان نمایان شدن، از میان چیزی درخشیدن
- Ein Lichtstrahl erschimmerte durch die Wolken.پرتوی نور از میان ابرها به آرامی نمایان شد.
- Am Horizont erschimmerte das erste Morgenlicht.در افق، اولین نور صبحگاهی درخشید و نمایان شد.